تبليغاتX
تنهاوغمگین
تنهای..

خدایا چغدر بابامو دوست دارم با همه بدی هاش چغدر دلم  میسوزه می بینم به خاطر ما تو سرما گرما با این سنش کار می کنه چغدر دلم می خواد دستاشو ببوسم بگم بچه بدیم به بزرگیت ببخش ازم بیزاری شرمندم کاش می تونستم بهش بگم ارمترین بچت منم پس چرا ازم بیزاری  اونقدر سختی دیدم که ازار دیدم اما کو رنگ خوشی کو دست نوازشت خدامیدونه با همه سخت گیریا چغدر دوستش دارم بابای زحمت کشی که ...کاش خدا هم کمی انصاف به خرج میداد خانوادمو به ارزوشون میرسوند مرگ منو میرسوند  این چند روز یه چشمم خونه یکیش...چند روزه لب به غذا نزدم تا صبح از گشنگی این دنده اون دنده شدم اشک ریختم مامان دلش سوختو یه بیسکوییت خرید ....بابا دریچه کلر هارو گرفت تا سرما باعث نشه گرمای اتاقا بیرون بره خودشون بقل بخاری میشینن من تو اتاقی که بشتش خیابونه سرما دوبرابر ...سرما یخ زدنم میدید میرفت پس کو ادعاش...خودشون تو گرما نشستن اما من...اخ خدا چغدر باید التماست کنم مرگمو برسونی به خدا اگه گناه نبود خودمو راحت می کردم اما صورت مامان که یه عمر ازار دید وسکوت کرد باعث شد مثل همیشه سکوت کنم وبزارم ازارم بدن اخ که اونقدر اشک ریختم چشام از درد باز نمیشه خدایا خیلی بی انصافی کجاست ارامش کجاست اون عدالتت

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:58  توسط ثریا  | 

خدایا چغدر سخته پدر ادم تو روی دخترش وایسته بگه از خونم گمشو چغدر خوردم کرد با حرفاش سنمو کوبید تو سرم دستم وگرفت تا از خونه بندازم بیرون خدایا چرا یادت تو دلم اونقدریه که به خاطر ترس از تو که با رفتن وفرار کردن از این خونه فقط چی منتظرمه یه دختر هرزه ایی که همیشه ازشون یزار بودم خدایا اگگه ذره ایی بهت اعتقتد نداشتم لباسامو جمع می کردم میزدم بیرون اما افسوس تو بیرون گرگایی که ازشون بیزارم اتظارمو میکشه یا خودکشی تا یه قدمیش رفتم اما ترسیدم اخرتم چی میشه باید بسوزم تا قیامت شه حالا کی هزار سال دیگست...سوختن این دنیا بهتر از....خدایا نمیدونم تاوان کدوم گناهمو دارم میدم تا جایی که یادمه دله کسی رونشکستم دلم شکست جاش لبخند تحویلشون دادم خدایا باگریه هر کس دل من غصه دار شد اشک ریخت حتی خدایا امروز صبح دیدی همه پولم دادم به کسی که لازم داشت پس چرا...باید بمونم بشم وصیله ازمایش بندهات من بشکنم تا تو دیگرونو امتحان کنی چغدر دلم پره که بودنم باعث ازار خانوادمه چغدر سخته خدا گاهی اوقات میگم ...اه خدایا من از این دنیای نکبت چیزی ندیدم جز غم تا لبخند اومد سراغم سریع با یه تشر ازم دورش کردی خدا کاش بابا میدونست من به خاطر اینکه دستم تو جیبم باشه سر بار نباشم ...خدایا کاش بابا میدونست سرمای شدید اتاق که یه شفز نداره باعث شده کلیه درد بگیرم استخون درد بگیرم  کاش بابا میدونست وقتی دندون درد امونم بریده بود دردمو دیدی کی گفتی بیا اینم پول برو دکتر یا لباس گرم نداری بیا ....پس چطور ادعاش میشه ...چطور عمو به خودش اجازه داد بگه چیه این کار سفارشا چیه من میزنم وقتی گفتم پول لازم دارم دلیلش اینه داد زد بنداز کنار همش نشسته یه گوشه نه حرف میزنه نه...گفتم داداشت نمیزاره برم سر کار گفت کار چیه....در صورتی دختراش ازادن سرکار میرن حتی ظاهرشون مثل من حجاب دار نیست با صد قلم ارایشو استین مانتوکوتاه...پس چطور به خودش اجازه داد دخالت کنه بابارو به جونم بندازه خدایا کاش بهم می گفتی تو زندگیم تاون کدوم گناه رو دارم پس میدم بریدم نمیدونم به کدو گناه دارن ازارم میدن به خاطر سنم که هم سنای من هنوز غرق تفریحن خوشی....اه خدایا بد کردی در حقم ازت شکایت کنم بگم بی عدالتی میزاری پای کفر کاش حداقل مرگمو برسونی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:10  توسط ثریا  | 

اشكي خواهد ريخت؟

يچ كس نميداند سرنوشت او را به كدامين منزلگاه گور خواهد برد و آخرين نفسهاي خويش را در كدامين شهر غريب خواهد كشيد…

آيا مرا ياري خواهند داد؟

آيا ديدگانشان براي من كه در گور خفته ام ، اشكي خواهد ريخت؟

درست نميدانم آري يا نه؟

می دانم ، اندوه مرگ من کسی را در هم نخواهد شکست و باور دارم روز مرگ من ، شادی بزرگتری از روز ميلادم برايشان به ارمغان خواهد آورد ...

هيچکس  لحظه هاي ويرانم را حس نکرد...

در تمام لحظه هايم ، هيچکس وسعت حيرانم را حس نکرد...

آن که سامان غزل هايم از اوست ، بي سر و سامانيم را حس نکرد...

چرا؟!

روزگارم برخلاف آرزوهايم گذشت .........!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:39  توسط ثریا  | 

من اهل زمینم وزمان بامن یارنیست
                     
میگذردازکوچه کنار بنجره باورچین
                               
بامن قهراست وشتابان میرود
          
من به دنبالش فریادمیزنم به ایست
 
مشتاق نیم نگاهی ازاو وزمان بی توجه ازمن میگذ

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:38  توسط ثریا  | 

و چقدر نزدیک است مرگ بی همدم

لحظه ها را شمردن تا لحظه ی مرگ را دیدن

و چه شیرین است مرگ آرام داشتن

و چه آرامشیست بعد مرگ خفتن

وچقدر بد رنگ است دنیای زمینی ها

کاش رنگی داشت این بدی های بی پایان

و چقدر هدف دور است

و چه ارزان است دنیا

و چه دور است نه نزدیک است مرگ هر انسان

عجب آشفته بازاریست این دنیا

و چه ارزان است قیمت هر انسان

و چقدر خسته ام از ادامه ی این راه

و چرا نمی ایستد دنیا..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:36  توسط ثریا  | 

ین روزها در سرزمینی زندگی میکنم که در آن ، دختران هرزه شده اند !!!

و پسران ، هرزه پرست ...

من امروز ایستاده ام ...

و برای ایستادنم ، هزاران بار افتاده ام ...

تن مرد و نامرد‌ يکيست ،

روزگار بايد بگذرد , تا بدانيم (( مرد )) کيست ...

در روزگاری زندگی میكنم كه مردمانش به هر هوس و شهوتی عشق می گویند ...

هر عریان و هر سیاه چشمی را زیبا می نامند ...

و هر جانور دو پایی را انسان میدانند ...

 دگر جای ماندن نیست ، رخت بر بند که باید گریخت از این شهر کثیف ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:34  توسط ثریا  | 

مهاجر چیست؟
سحرگاهی، ز بازیگاه طفلان،
کودکم با چشم تر برگشت،
و با بغضی که بودش در گلو پرسید:

مهاجر چیست؟
دشنام است، یا نام است؟»
٭٭٭
از آن پرسش، دلم لبریز یک فریاد خونین شد،
و مروارید اشکی،
از کنار چشم من، بیپرده پایین شد،
ولی آهسته چشمم را به پشت دست مالیدم،
و در ذهنم برای آنچنان پرسش جواب نغز پالیدم.
٭٭٭
بدو گفتم:
«
ببین فرزند دلبندم،
تو میدانی که میهن چیست؟»
بگفت: «آری،
تو خود روزی به من گفتی،
که میهن خانهی اجداد را گویند»
زدم بوسی به رخسارش،
و غمگینانه افزودم:
«
اگر در یک شب تاریک،
مشتی دزد و رهزن، خانهی بابات را سوزند،
و هر سو آتش افروزند،
و تو از وحشت دزدان، برون آیی،
و شبها را به روی سنگفرش مردم دیگر بیاسایی،
مهاجر میشوی فرزند،
مسافر میشوی دلبند»
٭٭٭
سرشک تازهای چشمان فرزند مرا تر کرد،
و اندوهی روانش را مکدر کرد،
و آنگه گفت: «دانستم
مهاجر آدم بیخانه را گویند

و من مصراع شعر سادهاش را ساختم تک بیت:
و در زیر لب افزودم: نکو گفتی عزیز من،
«
مهاجر آدم بیخانه را گویند
مهاجر قمری بیلانه را گویند»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:0  توسط ثریا  | 

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...


دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟


معلم که عصبانیت از شقیقه هاش بیرون می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:


چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!


دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد ، بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:


خانوم ، مادرم مریضه ، اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن ...

اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...

اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه ... 

اونوقت ...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم ...

اونوقت قول می دم مشقامو ...........................

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...


و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:16  توسط ثریا  | 

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در
سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي
كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد
اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.
فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس
مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...
بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي
كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به
اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي
خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.
ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني
ها را نيز تحقق مي بخشد.
بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...
مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می
آورند که نامش تقدیر است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:15  توسط ثریا  | 


دیر گاهی است در این تنهایی   ...رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند...لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی...در و دیوار به پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین...نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم ها   ...سر به سر   افسرده است

روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا...هر نشاطی مرده  است

دست جادویی شب...در به روی من و غم می بندد

می کنم هرچه تلاش...او به من می خندد

نقش ها یی که کشیدم در روز...شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب...روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را...رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی...دست ها،پاها در قیر شب است !

 

               «سهراب سپهری»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:2  توسط ثریا  | 

دمهاي ساده را دوست دارم ...

همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند ...

همان ها که براي همه لبخند دارند ...

همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند ...

آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ، ساعتها تماشا کرد ؛ عمرشان کوتاه است ...

بس که هر کسي از راه مي رسد يا ازشان سوء استفاده مي کند ؛

يا زمينشان ميزند ...

و يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد ...

آدم هاي ساده را دوست دارم ...

بوي ناب “آدم” مي دهند ...!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:41  توسط ثریا  | 

دیگه بی خیال شدم،بی خیال همه چی،دیگه برام مهم نیست که چی شده و چی داره میشه و چی قراره بشه،هر چه بادا باد!دیگه خسته شدم بسکه بیهوده رفتم و به جایی نرسیدم،بسکه داد زدم،فریاد زدم اما از کسی جوابی نشنیدم،همیشه میگن رفیق مثل کفش می مونه و رفاقت مثل جاده،چقدر سخته  وسط جاده بفهمی پا برهنه ای،حکایت زندگی منم اینه،چه میشه کرد؟!چه میشه گفت؟ً!...تا چشمام به نگاهی عادت میکرد،اون نگاه به چشم دیگری عادت میکرد،و حالا من ماندم واین حرف که،چه کنم با دل تنها...؟!کاش هیچکس به اندازه من تنها نباشد...زندگی من پر شده از کلی سوال بی جواب.نمی دونم که اندوهم به خاطر چیه اما زیر لب میگم چه خوش رفتم ز دست..بی گمان هرگز کسی مانند من خویشتن رو مایه آزار خویش قرار نداد اما به هر حال دیگر این خود کرده را تدبیر نیست!!!از دوست فقط غم و خیانت به من رسید و دیگر هیچ...نمیدونم خیانت قانون طبیعته یا رسم دوستان بی مروت؟؟؟و باز هم به خودم میگم بی خیال شو ،بی خیال. سهم من از زندگی هیچی نبود..هیچی...کاش میتونستم در حق این دنیای نامرد،نامردی کنم. زندگی من مثل یه پنجره می مونه که پشت این پنجره جز هیچ بزرگی،هیچ نیست...  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:40  توسط ثریا  | 

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

    "دوستی" نیز گلی است

     مثل نیلوفر و ناز

 ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را

                        -دانسته-

                                    بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

      هر سخن , هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش "مهر" است

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

 

       زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

                          گر در آن دوست نباشد همه درها بسته است

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیدست هنوز

    عطر جان پرور عشق

          گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان

       خرج می باید کرد

             رنج می باید برد

                       دوست می باید داشت

با نگاهی که در شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را بفشاریم به مهر

جام دل هامان را مالامال از یاری , غمخواری

  بسپاریم به هم

    بسراییم به آواز بلند

- شادی روح تو !

             ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

                                                        تازه      

                                                                 عطر افشان 

                                                                                         گلباران باد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:25  توسط ثریا  | 

دل من...

دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم

دل من تنهاییات پر از سوال میدونم

دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم

دل من آرزوهات نقش بر آبه می دونم

دل من تحملت مثل یه کوهه می دونم

دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد

دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد

دل من امید تو فقط باید خدا باشه

دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:2  توسط ثریا  | 

دت را از جنس نور بدان
.احساس کن از نور هستی نه از جسم.
در این صورت آهسته آهسته با نور درونت مانوس خواهی شد
.این نور هر گاه تو را مستعد و پذیرا ببیند بیشتر و بیشتر می بارد .
کسی که نور درون خویش را تجربه کند نور درون دیگران را نیز احساس خواهد کرد .
اگر بتوانی عمیقتر در خویش غور کنی به درون دیگران نیز عمیقتر نفوذ خواهی کرد
.آنگاه همه چیز در مقابل دیدگانت شفاف می شود و از خلال آن خواهی دید که هستی چیزی نیست مگر تودهای آشوبناک از نور و انرژی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 10:41  توسط ثریا  | 

خوب به چشمهایش نگاه کنید ... از نزدیک!
دستانش را بگیرید!
آنقدر نزدیکش باشید که گرمای نفس هایش را حس کنید!
خوب عطرش را بو بکشید!
موقع بوسیدنش از ته دل ببوسیدش ...
از ته دل ببوییدش ... از ته دل لمسش کنید!
... ... از ته دل نگاهش کنید ... از ته دل صدایش کنید!
از تمام لحظات با هم بودن نهایت استفاده را بکنید!
روزی می رود......مادر را می گویم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 13:50  توسط ثریا  | 

خوب به چشمهایش نگاه کنید ... از نزدیک!
دستانش را بگیرید!
آنقدر نزدیکش باشید که گرمای نفس هایش را حس کنید!
خوب عطرش را بو بکشید!
موقع بوسیدنش از ته دل ببوسیدش ...
از ته دل ببوییدش ... از ته دل لمسش کنید!
... ... از ته دل نگاهش کنید ... از ته دل صدایش کنید!
از تمام لحظات با هم بودن نهایت استفاده را بکنید!
روزی می رود......مادر را می گویم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 13:46  توسط ثریا  | 

خدایا کفر نمی گویم...

پریشانم خدایا کفر نمی گویم...

پریشانم...

چه می خواهی تو از جانم...

مرا بی آنکه خود خواهم ، اسیر زندگی کردی...



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:26  توسط ثریا  | 

خدايا چند وقت دلم خيلي گرفته

ميدونم ميدوني خودت گفتي هر چيزي را كه مي خواهيم به زبون بياريم

ميدونم دوست داري صداي بنده هات را بشنوي وقتي كه تو را صدا مي كنن و

تو ...

خدايا حس يه پدر وقتي بچه اش ازش يه چيزي مي خواهد و پدر اون را براش

تهيه مي كنه يه ذره از حس خدايي تو مگه نه؟

پس خدايا ميگم به اميد برآورده شدن و ميدونم كه اگه پدري نتونه براي بچه اش

چيزي را كه مي خواهد تهيه كنه تو مي توني چون تمام عالم دست خودته

خدايا خير خودت را شامل اون چيزي كه ميخواهم قرار بده و

اين لطف را در حقم بكن

خدايا تو را مي خونم چون كسي غير از تو لايق خوندن نيست

و تو ما را با عزت و شرف و آبرو آفريدي و دوست نداري ما

خودمون را كوچك وحقير كنيم

خدايا مي خواهم دلم از سنگ باشه تا كسي نتونه به راحتي اونو بشكنه

البته اگه هنوز چيزي ازش باقي مونده باشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:25  توسط ثریا  | 

زندگی فهم نفهمیدن هاست.
.
.
زندگی زمزمه پاک حیاتست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
... ... لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:16  توسط ثریا  | 

کاش انسان همچو آینه بود و رسالتش نیز آینه وار، چرا که آینه یعنی صداقت، یعنی حقیقت، آینه دروغ نمی گوید، از دورویی بیزار است. ای کاش انسان می توانست خود را بشکند و منیت را در وجود خویش بکشد. اما انسان موجودی خودخواه و خودپسند است و جزء خودش کسی دیگر را نمی بیند و تنها به آینده خود می اندیشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:15  توسط ثریا  | 

حال عجیبی دارم امشب ......

یک لحظه می خندم و لحظه بعد اشک میریزم....

تمام لحظه های عاشقی ام با خدا مثل حبابی روی آب ترکید و رفت ....

احساس میکنم تمام این مدت در تاریکی به سوی کور سویی جلو میرفتم که حالا این کور سو ، جز ظلمت چیز دیگری نیست....

ماه را نمیبینم. ستاره ها خاموشند....دیگر خبری از آسمان پر از ستاره نیست....

امیدی به بازگشت نیست 

تنها چیزی که انتظارم را می کشد و میبینم ، درخت تنهایی سرسبز است....

فقط ناراحتم که این وسط ، دستان خدا را گم کرده ام ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 9:42  توسط ثریا  | 

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی .

آرزو  سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد.

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است

دکتر علی شریعتی :
به شهادت تاریخ میگویم هر گاه روزگار خواسته تفکر فاسدی را رسوا کند
به او قدرت مطلق داده است

جبران خلیل جبران
آموختن تنها سرمایه ای است که ستمکاران نمی توانند به یغما ببرند.

سخنی از ناپلئون
هرگز اشتباه نکن
اگر اشتباه کردی ، تکرار نکن
اگر تکرار کردی ، اعتراف نکن
اگر اعتراف کردی ، التماس نکن
اگر التماس کردی ، دیگر زندگی نکن

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
ژان دلابرویه

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد .

قصه عشقت را به بیگانگان نگو
چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند.

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است .

تولد و مرگ را درمانی نیست
مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم .

هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی میمیرند
ولی در عزایش گوسفندها سر می برن

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 9:20  توسط ثریا  | 

برای ساختن کشتی آرزوهایت

هر چقدر هم که سخت باشد

صبر کن .

چراکه قایق کاغذی رویاها

خیلی زود تر از آنچه فکر می کنی

زیـــر آب خواهد رفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 9:17  توسط ثریا  | 

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 14:28  توسط ثریا  | 

باید نوشت از آمدن ها و رفتنها.از دیروز با یک دنیا امید و آرزو، از امروز با هزار آرزوی دیگر و از فردا با اندیشه های نو، از کسانیکه باید سکوت کنند ، از کسانیکه هیچگاه ننوشتند، از کسانیکه حرفهای زیادی داشتند و نگفتند و از کسانیکه ...

ولی ندایی  گوشها را نوازش  میدهد و حسی بازم می دارد تو را از نوشتن فقط این چند بیت زیر لب زمزمه می شود :

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد

روز و روزگار خوش است همه چیز روبراه است

 و بر وفق مراد و خوب

تنها دل ما دل نیست آری

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 13:44  توسط ثریا  | 

از کسی  که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس
از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد.

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند

مهم نیست چه مدرکى دارید
مهم این است که چه درکى دارید

از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت
و اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد
طرح کرد و به زمان  شناساند و زنده نگه داشت!
دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:35  توسط ثریا  | 

باد می وزد ...............

               

               می توانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی ...!

                                                         

                                                                                    تصمیم با توست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:33  توسط ثریا  | 

آدم برفی
از خجالت آب شد
وقتی که دید
کودک گرسنه ای
به
هویج دماغش
زل زده !...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:33  توسط ثریا  | 

آگهی‌های ترحیم روزنامه را که خواندم ...

 


با خودم گفتم :

 


چرا هر روز اینقدر دکتر، مهندس، مدیر شرکت، استاد ، حاجی و ... فوت می‌کنند ؟



اما وقتی از قیمت چاپ یک آگهی ترحیم در روزنامه مطلع شدم ، فهمیدم ؛


" فقرا " همیشه بی‌صدا می‌میرند ...!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:31  توسط ثریا  |